یک نفس خون آشام ....
دخترک داد زد:چرا این کاری را کردی آخه؟اون از خواهر هم برایم گذشته بود!پدرش فقط با چشمان سرد نگاهش میکند دختر ابروهایش در هم میرود با صدای لرزان میگوید:تو پدر من نیستی نه؟این روح پدر من نیست!صدای از پشت درخت ها میاید:چقدر طول کشید تا بفهمی فکر نمیکردم تا اینقدر احمق باشی!صدای آشنا باعث تعجبش میشود!صورت سردش برافروخته شد و عصبانیت رو از تک تک اجزایش میتوانست خوند صدای آشنا اذیتش میکرد و هر کار میکرد به یاد نمی آورد آن مرد کیست!صدایش دوباره بلند شد: هنوز نفهمیدی؟!یعنی واقعا خودم رو نشون بدم تا بفهمی؟باشد منتظر این غافلگیری باش!مرد بیرون اومد چشم های دخترک جادو گرد شد و پر اشک و با صدایی که از تعجب میلرزیدزیر لب گفت:آه نه خدای من تو..نه نمیشه!همان پسری بود که دختر پرواز دوستش داشت لبخندی پر رنگ زد و گفت:اوه و نه فقط این....!بشکنی زد و قیافش شروع به تغیر کرد و به برادر دختر جادو تبدیل شد که خیلی وقت پیش آن ها را ترک کرده بود، پسر سرش را تکان داد و گفت:میترسم به کسانی دیگه ای تبدیل شوم و تو بمیری برای همین همین قدر کافیست من به تو نیاز دارم تا داستانم کامل شود! و چشمکی زد تمام و جود دختر پر از خشم شد و گفت:تو واقعا کیستی؟آنقدر ترسویی که حاضر نیستی خود واقعیت رو نشون بدی!!اسمت را بگو تا بگردم و پیدایت کنم و انتقام خودم و خواهرم را بگیرم!پسر لبخندی زد و گفت:با این که به زودی همدیگر را میبینم ولی باشد یک اسم به تو میدهم تا بتوانی پیدایم کنی،آدریانوس!و با بشکنی غیب شد. جادوگر بر روی زمین افتاد و نفسی عمیق کشید که باعث شد که سرفه های بلند بکنند دختر به سرعت به سمت پدرش دوید دخترک زیر لب نام پدرش را صدا میزد و او را تکان میداد جادوگر با صدای خس خس مانندی گفت:فکر نکنم عمری برایم باقی مانده باشد و من دارم میروم!دخترم این مرد فراتر از خطر است و شاید توانست گفت او فراتر از قدرت است مواظب باش...!مرد مرد و دخترک با اشک و درد پدر را با جادو به خاک سپرد و تا طلوع کنار قبر پدر نشسته بود و اشک میریخت و قول انتقام میداد بعد از طلوع آفتاب به سمت روستا راه افتاد به سمت خانه ی پرواز رفت و در زد دختر پروازدر را باز کرد و با دیدن قیافه ی او ابروهایش در هم رفت و اشک هایش بر روی گونه هایش روان شد و طوری داد زد که همه ی مردم برگشتند و به آن ها نگاه کردند:تو...تو باعث این اتفاقی...!تویی که احساس میکردم از همه ی آدم ها به من نزدیک تری این طوری به من خنجر زدی! دستانش بالا رفت و محکم در گوش او زد و ادامه داد:برو به همراه اون پدر جهنمیت برو دیگه نمی خواهم تو را ببینم!دست های دخترک جادو بالا رفت و با خونسردی سیلی محکمی به گوش او زد و گفت:مواظب باش داری با کی حرف میزنی و چجوری توهین میکنی !و برگشت و شروع به دویدن کرد اشک هایش بر روی گونه هایش میریختند و به سرعت دوباره جدا میشدند!امروز چند چیز را از دست داده بود پدرش ،بهترین دوستش ،برادرش و خانه و زندگیش این چه کاری بود که او کرد !آنقدر دویده بود که آفتاب غروب کرده بود خسته و کلافه بر روی زمین نشست و به درختی تکیه داد و سرش را محکم درون دستانش گرفت!صدایی از کنار و گوشش گفت: سلام!هینی از سر ترس کشید !آدریانوس آهی کشید و گفت:گفتم که به زودی همدیگر را میبینیم!خوبی؟به نظر خوب نمیرسی!دخترک جیغ کشید و گفت:میپرسی خوبی تو در اصل من رو کشتی و بعد میگی خوبی!شانه هایه پسر بالا رفت و گفت:آره اوووم.مکثی کرد و ادامه داد: داره کم کم دلم برات میسوزه ! چشمکی زد و ادامه داد:نظرت چیه دوباره با پدرت زندگی کنی و یک زندگی پر از آرامش داشته باشی شاید بعد هم پرواز کوچولو هم به تو پیوست؟!اخم های دختر در هم رفت و گفت:منظورت چیه؟ آدریانوس گفت:راحته من از کاری که کردم پشیمونم و می خواهم بهتون یک فرصت دوباره بدم!و چشمکی زد دختر گفت:تو همین طوری این کار رو نمیکنی بگو در عوضش چی می خوای؟لبخندی زد و گفت:آفرین حالا کم کم داری درست فکر میکنی من این کار رو برات انجام میدم به شرطی که تو قدرت جادوییت رو به من بدی!صدای نفس های دخترک به یکباره نیامد آدریانوس گفت:چه شد؟زود بگو بسیار عجله دارم! دخترک با صدایی لرزان گفت: نه .... ب... با...باشد!پسر دستانش به سمت گردن دخترک رفت و به چشمان او نگاه کرد نوری آبی رنگ از چشمان دختر بیرون آمد و به چشمان پسر رفت!ارتباط تمام شد و دخترک نفسی عمیق کشید و گفت:حالا به قولت عمل کن!آدریانوس شانه هایش را بالا انداخت و گفت: باشد!گردن دخترک گرفت و................ 8 تا نظر یادتون نره
نظرات شما عزیزان:
kheyli az dastanesh khosham omad mer30 rasti inket ham kardam..
پاسخ: اگه تا 40 برسه میزارم برای دانلود،ممنون :) الان لینک میکنم
پاسخ: وبلاگتون لود نمیشه :|
پاسخ: به برگشتی خیلی وقت بود نبودی خوش اومدی :))
مرسی عزیزم ^__^
پاسخ:خواهش :)
عالی بووود
ممنون
منتظر قسمت بعد هستم
پاسخ: ممنون :)
پاسخ: ممنون :)
:
پاسخ:میفهمم مهم نیست :) جادوگره مرد دختر جادوگر هم زد تو گوش دختر پرواز بعد هم که دیگه قضیه آدریانوس
پاسخ::دی
من قسمت بعدو میخوام
مرسی عالی بود
پاسخ: ممنون :) فکر کنم سال دیگه تازه بشه هشت تا نظر *_*
برچسبها: ماه شوم,